الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
450
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
( 1 ) گفتم : پروردگارا ! تو خود مهر محمد و وصى او را در دل من افكندى ، اينك به حق او از تو مسألت مىكنم در گشايش من شتاب فرمايى و مرا از اين گرفتارى آسوده سازى . خداوند متعال بادى برانگيخت كه تمام آن تودهء ريگ را به آنجا كه گفته بود منتقل كرد . بامداد چون آن يهودى به ريگها نگريست كه همهاش منتقل شده است ، گفت : اى روزبه ! تو جادوگرى و من نمىدانستم . اينك ترا از اين دهكده بيرون مىكنم كه مبادا مردم آن را نابود كنى . مرا بيرون آورد و به زنى كه نيك نفس بود فروخت . آن زن نسبت به من بسيار محبت داشت و او را نخلستانى بود و به من گفت : اين نخلستان از تو خواهد بود . آنچه مىخواهى بخور و هر چه مىخواهى ببخش و صدقه بده . سلمان مىگويد : مدتى در آن نخلستان بودم . روزى ناگاه هفت تن به سوى آن نخلستان پيش آمدند كه ابرى بر سر ايشان سايه افكنده بود . با خود گفتم : ايشان همگى پيامبر نيستند ولى بايد يك تن ميان ايشان پيامبر باشد و همچنان آمدند و وارد نخلستان شدند و آن ابر هم بر سر آنان سايه افكنده و پا به پاى آنان حركت مىكرد . چون وارد شدند ، ديدم رسول خدا و على و ابو ذر و مقداد و عقيل و حمزه و زيد بن حارثهاند . آنان شروع به خوردن خرماهاى خشك شده و فرو ريخته پاى درختان كردند و رسول خدا ( ص ) به ايشان مىفرمود : خرماهاى خشك را بخوريد و چيزى را تباه مكنيد . من نزد آن بانو رفتم و گفتم : اى بانوى من ! يك طبق ( يك بشقاب ) به من بده . گفت : مىتوانى شش طبق بردارى . من طبقى از خرما پر كردم و با خود گفتم : اگر ميان ايشان كسى پيامبر باشد ، از خوراكيهاى صدقه نخواهد خورد و اگر هديه باشد خواهد خورد . طبق خرما را برابر رسول خدا نهادم و گفتم : اين صدقه است . رسول خدا ( ص ) فرمود بخوريد ، ولى خود و على و عقيل از خوردن آن دست نگهداشتند و به زيد بن حارثه فرمودند : تو دست دراز كن و بخور و او و ديگران شروع به خوردن كردند . با خود گفتم : اين يك نشانه . پيش بانوى خود برگشتم و گفتم يك طبق ديگر خرما مىخواهم . باز هم گفت : مىتوانى شش طبق بردارى . من يك طبق ديگر خرما بردم و مقابل پيامبر ( ص ) نهادم و گفتم : اين هديه است . پيامبر ( ص ) دست دراز فرمود و بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم بر زبان آورد و به آنان گفت بخوريد . همگان دست دراز كردند و خوردند . با خود گفتم : اين هم نشانهيى ديگر . من به سوى پشت سر پيامبر برگشتم . آن حضرت به من نگريستند و فرمودند : اى روزبه ! آيا در جستجوى خاتم نبوتى ؟ گفتم : آرى . دوش خود را برهنه فرمود و من خاتم نبوت را ديدم كه ميان